The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 07:30 AM

 

یادداشت مخصوص ویکند: چند وقته که نمی تونم خودمو از شر یه سری فکرای مسخره ی خنده دار خلاص کنم! نمونه اش همین داستانِ حضرت رئیس جمهور و هاله اش که مثِ «لباس جدید پادشاه» می مونه!!! نمی بینیش اما همه درباره اش می نویسن و  همه جا خبرش هست و خود حضرت هم که می گه هر کی نبیندش خره :))

یا مثلن چند وقت پیش (یه سال پیش بود؟)، ائتلاف هفت نفره و چمران که آخرش معلوم نشد چی شد، کم شبیه «سفید برفی و هفت کوتوله» نبود! یا باز چند وقت پیش، ماجرای رسوایی سردار زارعی که آدم رو یاد «کلانتر» می انداخت که «زیر ستاره ی حلبی اش، قلبی از طلا داره»  بیخود نیست که می گن افسانه ها ریشه در واقعیت داره!... حالا باید یه بررسی تاریخی-اجتماعی-فرهنگی بشه ببینیم برنامه کودکِ دهه ی شصت و اوایل هفتاد دیگه چه کارتونایی نشون می داد... بلکه بفهمیم این مملکت داره کدوم وری می ره!

 

به هر حال جای خوشحالیه که هنوز فکرای خنده دار می یاد تو کله ام... اما به دلیل خستگی مفرط اصلن نا ندارم بپزمشون... پس همینجوری خام خام صرف می کنیم باشد که رودل نکنیم!

 

یادداشت مخصوص کل زندگی: فکر کنم به یه جایی رسیدم که دیگه گیو آپ می کنم همه ی نگرانی ها و شور زدن ها رو... آدما، اگه مامانت نباشن، همیشه یه درصدی از بی رحمی تو وجودشون هست... چه از قصد و چه ناخودآگاه، بار می اندازن رو دوشت... هر چی بیشتر تیک کر کنی بارت هم سنگین تر می شه... تا اینجاش هم که زمین دهن وا نکرده قورتمون بده و ناپدید بشیم! پس باید راهی دیگر اتخاذ کرد...

خوشم نمی آد به دنیا و آدمایی که دوستشون دارم بگم «به درک»... ولی مجبورم... ساری!

 

یادداشت مخصوص ایام جوانی: دوباره رفتم یه بلایی سر موهام آوردم... خوشحالم!

 

موسیقی هفته همراه با بشکن: باز منو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی، دوروغ نگم به جز من، یکی دیگه داشتی رفتی، یکی دیگه داشتی رفتی (۲) !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:37 AM

 

یادداشت اول: با چند تا از بچه های هم محلی می حرفم... یادِ پاساژهای اکباتان و عصرهای زمستون و ذرت بخارپز و پیتزا بگیر-ببر ای که وسط قهقهه و شوخی، اصلن نمی فهمیدی چی خوردی و چی بردی و مغازه هایی که دونه دونه ی جنس هاش رو از بر بودی و می تونستی چشم بسته صاف بری بالا سر اون چیزی که می خوای...

یکی از مزایای مهاجرت اینه که آدم دلش برای کشورش و شهرش تنگ می شه... من آدمی نیستم که راه برم فحش بدم به در و دیوار... ولی تو ایران داشتم اینجوری می شدم اون ماههای آخر... حالا اما، دوباره پر از احساس لطیفِ عشق ورزیدن به در و دیوار شدم!... حالا می میرم واسه اینکه یه بار دیگه اون بلوک های بتونی و اون سنگ فرش شش ضلعی و اون میدون ستاره ای رو ببینم... یا دوباره جمع شیم تو میدون و گاسیپ و چرت و پرت بگیم... بازی کنیم... پشت سر هم حرف بزنیم... دشمنی کنیم... دعوا کنیم...

اما می دونی... مساله مکان نیست... مساله زمانه... من حتی اگر همین الان هم تو خونه ی پدری نشسته بودم و چند طبقه بیشتر با سنگفرش شش ضلعی فاصله نداشتم، بازم نمی تونستم اون روزها رو داشته باشم... من حالا دیگه یه Grown Up ام که دیگه کم کم باید فکر فردا باشم... اینهم یه فاز دیگه اس... مگه نه اینکه ملتهبانه منتظر بزرگ شدن بودم؟!

 

یادداشت دوم: خیلی چیزا تو فکرم رژه می ره... این روزها روزهای کریتیکالیه... روزهای تصمیم های بزرگ... سخته آدم بخواد واسه کل زندگیش یه جا تصمیم بگیره...

 

یادداشت سوم: باورتون می شه یکی تو دنیا پیدا بشه که تو شرکت ما باشه و اعم وظایفش شامل این باشه که به بقیه خوش بگذره؟!!! مثلن حواسش به جشن ها و مناسبت ها و مهمونی ها باشه و علایق شخصی هر آدمی رو بدونه و همه اش نقشه بکشه که همه سورپریز بشن... مثلن بدونه من شربت آبلیمو (لیموناد) و شکلات دوست دارم و نون پنیر رو به سوشی ترجیح می دم!... 

اینجور آدما رو که می بینم احساس می کنم نات اونلی تا اینجای عمرم رو تلف کردم، بات آلسو بقیه اش رو هم قراره تلف کنم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 ساعت 11:52 AM

 

اجتماع بیش از دو نفر

آنقدرها هم شلوغ نیست

اجتماع بیش از دو نفر

بیشتر، گوشه ی دنجی است

برای دو نفری که نمی توانند یکدیگر را تاب بیاورند

تا خود را محو کنند

در پهنای خنده ها و شوخی ها و 

در اعماق آداب ها و رسوم ها.

اجتماع بیش از دو نفر

حتی دنج تر از آنست که من بروم توی کمد قایم شوم و تو زیر میز.

 

از عمو جانِ بزرگ باید حضورن احوال پرسی کرد

به عمو جانِ کوچک باید تلفن زد

استاد را، باید با ناز و نیاز دقیقه ای به امانت گرفت

و دوستان، پای چت و ایمیل خوشترند...

اجتماع بیش از دو نفر، اما هنوز ساده تر از آنست که فقط من باشم و تو.

 

به ازدحام آدمهای خوشبخت که نگاه می کنم

و اشتهایشان برای باربیکیو

و ابتکارشان برای بیشتر خوشبخت بودن،

یک لنگه پا می مانم

آنطور که انگار خطایی کرده ام...

آدمهای خوشبخت، همه ی زندگی شان مثل روز روشن است

حتی اگر ابر باشد و باران بیاید...

انگار این فقط منم که لازم دارم آفتاب تمام قد حاضر باشد، بلکه بتوانم دست راست و چپم را تشخیص دهم

و بدانم قلبم کجاست

که اینطور لیتر لیتر خون می فشاند

به سر تا پای هیکلم.

 

ازدحام بیش از دو نفر

سخت است وقتی ندانی

که باید با چه کسی از چه چیزی گفت

و یادت نباشد

که برای قرمه سبزی

پیازداغ لازم است یا نه...

ازدحام بیش از دو نفر، اما هنوز ساده تر از توست.

 

من نمی دانم دیگر باید چه کنم

گاهی زندگی جلوی چشمم

به آخر خط می رسد و تمام می شود

من، آنقدر از خانه دور شده ام

که دیگر نمی دانم چطور باید برگردم...

و بعد که مُچ خودم را می گیرم

می فهمم که زمین گرد است

و از هر وری بروی می رسی

و آنوقت می مانم حیران

که پس چرا اصلن باید از یک وری رفت...

 

یک بار همه ی کتابهایم را ریختم دور

همه ی بار دانش ام را بخشیدم به زباله دانی

و گفتم که دوباره شروع می کنم

می خواستم روان-شناسی بخوانم

روان-کاوی کنم

بلکه بفهمم اینهمه «ندانستن»ام از کجا می آید

و اینهمه «دانستن» بقیه از کجا

اما گول خورده بودم

هیچ جای دنیا

سر این چیزها چانه نمی زنند...

آخر هیچ جای دنیا

انقدر که من نمی دانم، نمی دانند...

و با اطمینان کامل

روی عکس سیاه سفید مغزت ماژیک می کشند و خط خطی می کنند

و علم زاییده می شود...

به چشم خودم دیدم

که زاییدن

درد ندارد

کور شوم اگر دروغ بگویم

 

حالا با همه ی آن کتابهایی که ریختم دور

وقتی می خواهم 

مثلن

اینترفیس جدید اضافه کنم

دست و دلم می لرزد

و بیشتر نمی دانم...

اما حالا می دانم

که آدم باید کتابهایش را نگه دارد

 

پدرم کتابهای کلفتی داشت

و هر وقت مرا می دید

یکی شان را می گذاشت توی بغلم

یکبار اتفاقی

یکی از کتابهایش را خواندم

و دیگر ندانستم

اگر مارکس راست می گوید

پس پدرم چطور زندگی را تاب می آورد

و از آن به بعد

دیگر با هم حرفی نزدیم

اگر احوالپرسی را حساب نکنی...

 

برادرم

عادت داشت با خودش شطرنج بازی کند

و من که نمی دانستم چرا آدمها شطرنج بازی می کنند

و شاهی که حتی نمی تواند به قدر یک خانه از خودش دفاع کند

چه ارزشی دارد که همه را به کشتن دهد

حتی رفیقت را که روبرویت نشسته،

نفهمیدم چطور می شود که آدم هم خودش را ببرد

و هم به خودش ببازد...

آنروزها

داشتم بیست می آوردم

زیر مقنعه ی سفید

و حالا

می گویم بیست آوردن

خودش سخت نیست

بعدش سخت است

که نمی دانی حالا باید چه کنی

بیخود نبود که همیشه بعد از امتحان

کابوس می دیدم...

و حالا می فهمم چقدر خوب می شود که آدم بداند چطور هم خودش را ببرد و هم به خودش ببازد

 

حالا بیست آوردم؟

نمی دانم...

اما برادرم دارد دکتر می شود

و من نمی دانم که برای احوال پرسی

باید حضورن خدمت برسم

تلفن بزنم

پشت در اتاقش منتظر بمانم

یا با ایمیل و چت، خوشتر است...

آخر، همبازی کودکی ام بود

و شکم نازترین عروسکم را

به پیشنهاد او از هم دریدیم

تا ببینیم که تویش چیست

و تویش هیچ چیز نبود

وقتی چشمهای آبی اش مثل دو تا تیله ی کوچک بیرون افتادند

و قِل خوردند رفتند زیر تخت

دیگر نمی توانستم بخوابم

و آبله مرغان شدم...

 

چرا تعجب می کنند

وقتی آدم کودکی اش عینن یادش است

اما نمی داند دیشب شام چی خورده؟

 

 

نمی دانم

اما می دانم

آدم باید از دختر جوانی که

غمگین نیست

اما می تواند بی حرکت بنشیند

و به گوشه ای زل بزند

بترسد

حتمن خیالی در سر دارد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 ساعت 07:24 AM

 

مهم نیست چند بار تماشاش کنم... Breakfast at Tiffany's یکی از زیباترین فیلمهاییه که تا حالا دیدم

و چند تا دیالوگ آخرش هم که... آخرشه:

 

You know what's wrong with you, Miss whoever-you-are

You're chicken... You got no guts

You're afraid to say: OK, life's a fact

People do fall in love... People do belong to each other

Because that's the only chance anybody's got... For real happiness

You call yourself a Free Spirit... A Wild Thing

You are terrified somebody's going to stick you in the cage

Well, baby... You're already in that cage

You built it yourself... And it's not bounded, by Tulip, Texas, or Somaliland

It's wherever you go

‌‌Because no matter where you run, you just end up running into yourself

...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 ساعت 01:27 AM

 

پوکیده ام... بی رو دربایستی... در ابعاد نجومی فیلینگ ویک می کنم این روزها... میل به باز دوباره خوابیدن بعد از دوازده ساعت خواب، چیزی نیست که از یه آدم نرمال بر بیاد!... میل به اینکه زودتر دوشنبه بیاد و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و بعدش ویکند... یکی نیست بگه خب مگه همین الان ویکند نیست؟! چرا می خوای بری برسی به ویکندِ هفته ی دیگه!!! تو هفته ی دیگه چی قایم کردن که هول می زنی واسه اش...

مسئله اینجاست که هم می دونم چمه، هم نمی دونم... در کل، کلمه اش می شه همون «پوکیدن»... از دست خودم و این زندگی ای که ساختم عصبانی ام... از دست اینکه خودم خودم رو درک نمی کنم و یادم می ره که ماشین نیستم عصبانیم... از دست اینکه در مورد توانایی هام دچار سوء تفاهم ام و خودم رو با هرکول اشتباه گرفتم عصبانیم... از دست اینکه همیشه دارم رو مرز توانم راه می رم و یه ذره کم بیارم سقوط می کنم و پس حق ندارم کم بیارم و همیشه موتورم باید فول کار کنه عصبانیم... و در آخر، از اینکه عارم می آد اینها رو اعتراف کنم هم عصبانیم...

 

یکی منو از برق بکشه...!

 

بعدن نوشت: آیا اینطور که جناب بهنود می فرماید، کلید من هم گم شده؟...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 ساعت 07:20 AM

 

شاید برای هزارمین بار است که مشتهایش را پر از خاک می کند و می آورد بالا... دعا وار... و تا برسد نزدیک چشمهایش و تا ببیند که چه شکار کرده، همه اش از لابلای انگشتان سر می خورد... تک خنده می زنم:

- خاک اینجا عوض آبشه... از لای دست می چیکه زمین آمو...

میان معجون نور و کوری، براق می شود:

- تو چه می دونی آب چیه الدنگ
- ها می دونم... آدم نداشته هاشو بهتر می دونه...
- پس همون بهتر که نداریش... اگه داشتیش که دیگه این یه جو فهم رو هم گم می کردی که...
- یه جو نی آمو... یه عمر تشنگیه...

دوباره میان معجون نور و کوری، سر بلند می کند... با چشمانی تنگ شده به قدر دانه ی ماش... تنگ شده لابد به این امید که چیزی ببیند...
نگاه خیره اش اینبار هم دوام نمی آورد... دوباره می آید سرش را بیندازد پایین و برود توی نخ ریگ ها... اما از پوزخندم است یا هر چی که دوام نمی آورد و دستش را به زانو می گیرد

- استغفرله...

و گرمب گرمب می رود تا چادر... وقتی بر می گردد قمقمه دستش است و می آید تا برسد نزدیک پایم، کنار سایبان

- درست نگاه کن الدنگ

و قمقمه را وارونه می کند... شرشر آب پای پایم را پر می کند... همه ی نوش یک روز را همانجا خالی می کند...

- این رو می بینی... اینه آب... ظرفش رو که برداری، ولو می شه و گل راه می اندازه... گند می زنه به همه چی... زیادش که کنی، برات همچین همه جا رو با سبز بزک می کنه که دیگه نشناسی زمینتو... آسمونت رو... جای پاتو... حتی خودتو... اینه گمشده ات؟ اینه آرزوی هر روزت؟

نیشخند را فراموش می کنم:

- ها... اینا رو می گی... اما به ترکای زمین زیر پات هم یه نگا بنداز... ثواب داره... له له زدی تا حالا؟ با یه فوت بلند شدی رو هوا که بدونی خشکی یعنی چی؟ سر قبرت خار سبز کردی که بدونی بی کس و کاری به چه درد ایمون آدم می خوره؟ حالا بعد ایهمه سال که محاسن بلند کردی اونم معلوم نیس تو کدوم سایه، اومدی واسه ایزمین مادر مرده پیغمبری می کنی؟ حوصله ات سر رفته یا خواب نما شدی که اومدی ایریگا رو دونه دونه می شمری؟ یا نکنه قراره بهت ارث برسه؟ ها؟

باز تک خنده می زنم... انگار که تک سرفه... و او که حرفهایم را نشنیده:

- زمین باید خاک داشته باشه... وقتی اینطور عین نعش خودشو انداخته زیر پای بنی آدم، باید رمق داشته باشه لگدمال بشه... رو آب که نمی شه زندگی کرد... نمی شه راه رفت...
- اختیار داری... پیغمبراش که می تونن... مام همونم که می رم جهنم... حالا چه فرقی داره پیاده یا شنو کنان...
- خفه... منو باش برای کی پی گنج می گردم تو این کوه خاک
- ها بگرد...

با لج می گویم... و او که دوباره مشغول می شود... میان معجون نور و کوری، مشتهایش را پر از خاک می کند و می آورد بالا... دعا وار... و تا برسد نزدیک چشمهایش و تا ببیند که چه شکار کرده، همه اش از لابلای انگشتان سر می خورد... به سایه اش نگاه می کنم که از شدت توپ و تشر آفتاب، خرد شده و کوچک شده و لای پاهایش پنهان شده... و سایه ی خودم که از سر پناه گرفتن زیر سایبان گم شده... و نخل های دوردست که از پشت نفس سوزان زمین، رقصان به چشم می آیند... و دردمندانه فکر می کنم میان اینهمه حسرت، گنج کجا بود آخر...

 

نوشته شده به تاریخ شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۶

چقدر بچه بودم یه موقعی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 ساعت 11:08 AM

 

معبر پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... اما امروز فقط زردند... زرد، خشکیده و پر سر و صدا... مثل پیرمرد پیرزن هایی که صبح تا شب گوش همه را با وراجی می برند... می آیی بگویی پدر جان چای می خوری... و مجبوری نیم ساعت سوالت را دستت بگیری و خاطرات نخ نما شده اش را گوش دهی... بد شانس که باشی نیم ساعتت می شود یک ساعت... کم رو که باشی یک ساعتت می شود دو ساعت... هر چقدر دیوارت کوتاهتر باشد این ساعت ها بیشتر کش می آیند... تا شب می شود و می بینی سوالت هنوز دستت است: پدر جان چای می خوری؟...

معبر پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... کتابهای زیر بغلم می روند که یک صدا روی زمین پخش شوند... به زحمت دستم را محکم تر قلاب می کنم و به خودم می گویم همه شان را امشب می سوزانم... آنقدر محکم می گویم که انگار امر است... محکمتر بگو: وحی است...! و یادآوری می کنم مبادا از خاطر برود... مثل حکایت خرید کردن هایم که باید هزار بار بگویند تا یادم بماند... این را... آن را... و آن یکی را... از لیست اقلام همینقدر یادم می ماند که سه تا بودند... مثلا روغن، سیب زمینی و تخم مرغ... یا سیب زمینی، تخم مرغ و روغن... می دانم... می دانم... همه شان یکی اند... فقط فرقش آنجاست که همیشه آخری را از یاد می برم... حالا قرعه به نام کدام یکی بیفتد که آخر شود؟... نمی دانم...!

معبر پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... توی کفشهایم آب رفته و با هر قدم از لای انگشتانم بیرون می زند اما همانجا توی کفش می ماند... و من که قبلا به زحمت قدم بر می داشتم حالا دیگر خودم را روی زمین می کشم... لخ لخ... آرزو می کنم اینبار که پایم را روی زمین می گذارم آب از همان راهی که رفته بود تو بزند بیرون... به این امید قدم را محکم تر روی زمین می کوبم... فش... و آب باز هم همان تو می ماند... از زیر به رو می آید و دوباره فروکش می کند... اما طفلک، مثل اینکه راهش را گم کرده باشد همان تو می ماند... خودش را به در و دیوار می زند ولی باز هم همان تو می ماند... کسی آن دور ها می خواند: «اما موش خورده شناسنامه من»... و من به زمزمه جوابش را می دهم... پرواز را به خاطر بسپار... و به عنوان آخرین صحنه، ژنده پوش کنار معبر پوزخند می زند... دیالوگ کاملی است...

معبر پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... نمی خواهم این داستان را همینجا رها کنم... هرچند که سکانس آخر را توی بند قبل گرفتند... آن پوزخند را می گویم... معمولا بعد از یک پوزخند دیگر چیزی نمی گویند... می دانی... نمایشنامه نویس ها بلدند... خیلی زود گنجایش پوزخند ها را پیدا کردند و آن را مثل توشه ای برای این روزهای پاییزی ذخیره کردند... مثل یک کمد دیواری که وقت آمدن مهمان، همه خرت و پرت هایت را بریزی درونش و درش را قفل کنی... یا مثل یک پاکت که وقتی وقتت تمام شد و حوصله ات تمام شد و صدایت از زور حرف زدن زیاد یا حرفِ زیاد زدن گرفت، نخودچی بریزی توش و بدهی دست مخاطب تا در راه خانه مزه مزه کند... نخودچی نه... اینروزها کرانچی طرفداران بیشتری دارد... چه می دانم... همان که بقیه می گویند...

معبر پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... هنوز هم نمی خواهم داستان را رها کنم... از بخت بلند من است یا همیشه اینطور می شود که «کات» نمی گویند... زیر چشمی پشت صحنه را نگاهی می اندازم... دوربین ها هنوز زنده اند و فقط می رسم حجمی را روی صندلی کارگردان تشخیص دهم... به چیز بیشتری نمی رسم... گوشهایم را تیز می کنم ولی صدای خر و پف نمی آید... آخر می دانی... توی فیلم قبلی که بودم... همین دست راستی... آره همان را می گویم... توی آن یکی فیلم که بودم سر یکی از همان صحنه ها که انگار آخریشان بود و عاشق و معشوق به هم می رسیدند و آغوشی بود و بوسه ای و صحنه پر بود از رنگهای گرم، همه خوابشان برد... من همانطور معشوق به دست منتظر ماندم اما... همه خوابشان برد و کسی کات نگفت... و آخرش دستهایم خسته شد ولی باز هم، همه خوابشان برد... آخرش ول کردم آمدم اینجا... خیالت راحت باشد... پاورچین آمدم... کسی بیدار نشد... سرک بکشی می بینی... آمدم اینجا و اینها پناهم دادند... یک پالتوی مندرس برایم دوختند و یک عالم کتاب زدند زیر بغلم و همین کفشها را که وصفشان بود پایم کردند... معبر را نشان دادند و گفتند برو... آنروز ها معبر پوشیده از برگهای طلایی بود... و من رفتم...

می دانی... معبر هنوز پوشیده از برگهایی است که تا دیروز طلایی بودند... اینها هم «کات» نمی گویند... من هم که... می روم برای خودم... خیالت راحت باشد... من یک هنرپیشه دوره گردم... نقشم را از برم... همین که رسیدم به همسایگی فیلم بعدی، پاورچین فرار می کنم...

 

نوشته شده به تاریخ ۳ فروردین ۱۳۸۵

 


وقتی به عقب نگاه می کنم، خوشحال می شم... خنده ام هم می گیره البته... ولی خوشحال هم می شم... چهار ساله که دارم این وبلاگ رو می نویسم... از بیست سالگی... از سنی که «بار زندگی روی دوشت سنگینی می کند و می خواهی دنیا را تغییر دهی»... اگرم به بهانه ای پاکش کردم، باز برگشتم و نوشتم... چهار سال کم نیست ها... متوسط هر هفته یه پست زدن... کم نیست...

وقتی به عقب نگاه می کنم، خوشحال می شم... می بینم که همچین بد هم زندگی نکردم... همچین کم هم سر تا پا شور نبودم... همچین کم هم جوونی نکردم... هرچند کوتاه، ولی دانشجوی خوبی بودم... هر روزش رو زندگی کردم... زندگی رو زیر و رو کردم... به هر جا تونستم سرک کشیدم... هر چند که همیشه نق زدم و از اسارت گفتم، اما کم رها نبودم... الان که نگاه می کنم به من ِ اون روزا، خوشحال می شم...

اون من هنوز توم هست... صددرصد هنوز هست... هر چند که الان از وضعیتم راضی نیستم... فکر می کنم قفل شدم و کرخت شدم و زیر بار اینهمه تغییر، به سختی دارم نفس می کشم... ولی وقتی به عقب نگاه می کنم امیدوار می شم... نتیجه می گیرم که «این» موقتیه... من دوباره «اون» خواهم شد و ادامه خواهم داد... تیک ایت ایزی...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo